تبليغاتX
بن بست یک دروغگوی صووورتی!

۲شنبه صبح عازم سفریم،اگر خدا بخوااهد!

دلم واسه شمال تنگ شده بود!

فعلا!!

+ یکشنبه 30 تیر1387 صورتی

*مامانی جانک اینا رفتن شمال و دایی جانک مونده خونه و درس می خونه! دیروز گفتیم این بچه تهناست زنگ بزنیم ناهار بیاد پیش ما!... زنگش زدم و گفت شام میام! مام یه عادتی داریم تو خونه ی خودمون، این که چیزی به اسم شام نمی شناسیم! مگر زمانی که مهمون بیاد یا اینکه خودمون بریم بیرون! حالا مامان نـــــــــــاله  که من واسه شب چی درست کنم؟!! قرار بر این شد که ساندویچ بخوریم ... از ۸ تا ۱۰ شروع کردیم تدارک دیدن. سوپ و سالاد و سوسیس و قارچ و سیب زمینی و... همه رو چیدیم رو میز که دایی بزرگتره هم قرار شد بیاد در حموم رو با کمک بابایی باز کنه! اونم با زن و بچش اومد.... دوباره پسر خاله جانک زنگید و اونام قرار شد بیان!.. خلاصه خیلی بامزه شد:دی... یه ایل آدم دور میز ۶ نفره ی ما جمع شدن و هر کی یه چی می خورد! خوشبختانه کم نیومد و به همه هم چسبید! فقط می شد زودتر زنگ بزنن که حرص نخوریم و گوشتامون آب نشه که "یه نفر باید بخوره و بقیه نگاه کنن"!

*دیشب خاله جانک می گه: چـــــــــــی می گـــــــــــی؟!! ( خدایی ادای علی صادقی رو در نمیاره هاااا، از قدیم یادمه خاله ی من به جای وایِ زنونه اینو می گفت!) تو از این جا اومدی بیرون؟!!( پنجره ی ۲۰ سانتی َ رو می گه!)   ــ اوهوم دیگه! با بیچارگی!    ــ این که گربه هم رد نمی شه!!!     ــ            می خواستم عکسشو براتون بذارماااا، اما کابلم خونه مامانی ِ.

*از اونجایی که من نماز هام همه ملکوتی ِ و وقتی می گم "الله اکبر" عمرا به چیز دیگه ای فکر نمی کنم!!:دی اینه که سر نماز ظهر به این فکر کردم که من ۲ ســــــــاله دفترچه خاطرات ندارم!. تو دوران بچگی ( دبیرستان منظوره:دی ) یه دفتر داشتم واسه خاطرات... یه دفتر واسه شعر... یه دفتر واسه عکس فیلم و اینا که هر بازیگری فوت می کرد تو اون می نوشتم! انقدر جالب شده! الان نگاش که می کنیم می گیم: اِه، این فیلم ِ و کلی برامون خاطره می شه! دیروز که خسرو شکیبایی فوت کرد دلم خواست بازم از اون دفترچه ها داشتم و یادداشت می کردم! متاسفانه سر اسباب کشی، مامانی جانک بیشتر دفترامو گذاشت تو کارتن و شوتش کرد تو انباری!... این همه ذوق از کجاش میاره این مامان ِ من، نمی دونم!!!!:دی

*بابایی برای سوغاتی برام سویی شرت و اُرگ آوردن! ببین من یه زمانی جایزه ی کنکورم پیانو بود! بعد رفته رفته حتی خودمم یادم رفت!... حالا بابایی اومده می گه: من یادم نبود به تو قول اُرگ دادم یا پیانو! اینه که اُرگ گرفتم! خدایی داری؟!! زرنگی ِ هاااا. می گم حالا عیب نداره! میسی! می گه خب مشکلی نیس اومدی اینجا برات ویولون می گیرم!!!:-O ( خودت بگرد دنبال ربطش، همرو که نباید من بگم!:دی)

*وقتی ساعت ۷ صبح دقیق کنار گوشِت یهو صدایِ وووووووووووو ( ویبره) بیاد و یهو بیدارت کنه ، معلومه که تا الان سر درد داری و هی التماس قرص می کنی و کسی بهت نمیده دیگه!!!

نامه ی رضا کیانیان به شکیبایی

+ شنبه 29 تیر1387 صورتی |

دیشب خواب درست حسابی نداشتم و همه ی امیدم این بود که فردا می تونم یه خواب خوب بکنم! صبح مامان با یه حالت بد داد زنون میگه: صـــــــــــوورتــــــــــی، پاشو بابا زنگیده و میگه که فلان چک رو بخوابونی به حساب و برای فلانی انقدر واریز کنی و انقدر هم از بانک برداشت کنی که می خوام عینک بگیرم!... با حالت گریه و فحــ.ش به جد و آباد ِ روز تابستونی مون بیدار شدیم و رفتیم و کارها رو انجام دادیم! حالا چـــــــــی؟!! صادرات که مُرده بود و بانک های دیگه م ای تی ام شون خراب بود! دیگه با بدبختی طول خیابون رو طی کردم تا یه بانک گیر آوردم! خووولاصه این از این! بعدم که با یه نفر دعوام شد و بعد از دعوا زار زار گریستم .... حال خوبی نداشتم که ییهویی زنگ زدن و یه حبیب خدایی گفتن میایم خونتون! منم عیـــــــن فرفره پریدم تو حموم ... تا خواستم بیام بیرون دیدم اِه بابا!... چرا قفله؟!... انگاری که یکی باهات شوخی کرده باشه!... گفتم: برو بچ بیاین باز کنین... که فهمیدیم در از تو باز و بسته می شه و کاری به بیرون نداره که! شانس من ِ بدبخت ِ طفلی این بود که اون تو بمونم! هیــــــــــچ راهی هم نبود تا بتونم بیام بیرون! بابایی با پیچ گوشتی افتاد به جونش اما باز نمی شد که... منم ریز ریز گریه می کردم! آقــــــــــــــا بساطی بود!...مامانی دنبال قفل ساز هم رفت اما نُچززززز! اونم نبود! حالا چندی پیش که مهمون بازی بود خونمون، با دایی جانک شوخی شوخی بازی می کردیم و آزار می رسوندیم به هم که ییهو دایی جان مُچ دو سانتی ِ بنده رو چنان تاب داد که الانه در حال سقط شدنه!... با بدبختی و مُچ ِ شکسته خودمو  از پنجره ی ۲۰ سانتی که به دستشویی راه داره رسوندم و از اونجا بابایی و خواهری کشوندنم پایین! یعنی رسما دوباره باید یه حموم می رفتم....بیچــــــــاره شدم! تموم تنم درد می کنه! کلا من از مهمون بدم میاد، به خاطر اینکه حوصله ی پذیرایی و این چیزا رو ندارم! حالا با این همه کوفتگی و مُچ درد ِ فجیع یه چیز به خودم می گفتم...یه چیز به مهمون!. بعدم زنگیدم شیدا و اونم خبر نه چندان خوشی بهم داد و دیگه.... هـــــــــــــــی!!!

این بود داستانِ بدبختی ِ امروز ِ من!... بعد شاعر میگه: زندگی به این قشنگــــــــــــی!!.....اَه! تُُف تُف به این زندگی!

نتیجه گیری های صورتی:

همیشه به تناسب اندام خود توجه بفرماییم تا اگــــــــــر اتفااااقی یه جاگیر افتادیم بتونیم از درز دیوار هم عبور کنیم!

با تشکر!

+ پنجشنبه 27 تیر1387 صورتی |

این روز ها زیاد به یک نقطه خیره می شم!

این روز ها زیاد تو نت میام و ثانیه  هامو  بیهوده تلف می کنم! میام نت و به صفحه ی وبم خیره می شم!

این روز ها زیاد تو خودم گم می شم!

این روز ها زیادی مظلوم بازی در میارم!

این روز ها زیادی گیج می شم!

این روز ها از ۸ صبح تا ۲ شب عجیب ترافیکِ فکر دارم!

این روز ها بی خواب شدم!

این روز ها دلم کمتر برایت تنگ می شه!

این روز ها حوصله ی کمتر کسی را دارم!

این روز ها فقط خیال تو را می خواهم!

این روز ها........... مرگ!!!

 

+ پنجشنبه 27 تیر1387 صورتی |

انگاری هر روز، روز تو ِ بابای مهربون من!... از بچگی بزرگترین حمایت کننده و پشتیبان برای من تو بودی!... همیشه تو هر محفلی این تو بودی که می شد بهت افتخار کرد... این تو بودی که از خیلی چیزا سر در میاوردی و من تو عالم بچگی افتخار می کردم که تو بابای منی!... حالام همونی بابای من! همون بابای مهربونی که از شوخ طبعی زبان زد فامیل ِ!...از دست و دل بازی...از مهربونی... از دوستدار بچه ها بودن... هنوزم با این که داری نم نم جوونتر می شی!!!:دی هنوز خیلی ها رو تو حساب باز می کنن.. بابای مهربون من! همیشه تو ابراز علاقه ام به تو خنگ بودم! همیشه عین این لال ها بودم و زیاد نتونستم اون چیزی که تو دلمه بهت بگم!... بابای مهربون من، هر وقت با همیم با این که دلمون برای هم غنج میره با هم لجبازی می کنیم! درسته من دختر توام و به تو رفتم! لجبازم و عمرا کم نمیارم!... اما تو این مدت که پیشم نبودی به خودم می گفتم "دیگه ببینمت لجبازی نمی کنم" گرچه فکر نمی کنم این فکرم تحقق پیدا کنه:دی! به تو رفتم دیگه! وقتایی که تلفن حرف می زنیم خیلی باحاله...چون از هم دوریم مراعات می کنیم و کمتر جر و بحث داریم و خیلی هم می گیم و می خندیم... از بچگی تا الان نذاشتی آب تو دلمون تون بخوره! با این که داری دو تا خانواده رو پوشش می دی اما هیچ وقت کم نذاشتی... همیشه بهترین ها رو برامون تدارک دیدی!....بهت افتخار می کنم و همیشه دوستت خواهم داشت!... دلم برات تنگ شده بابایی! خوشحالم که امروز می بینمت!

امروز روز تو ِ... روز یه پدر مهربون که هر چی از خوبی هاش بگم، کم گفتم! همـــــــــــه ی فامیل می دونن که تو هم بابای خوبی و هم همسر خووب! پس بهترین بابا و بهترین همسر دنیا... " روزت مبارک"!

+ سه شنبه 25 تیر1387 صورتی |

اینجا میدون سـ.رخ ِ! اینم دیواره هاشه! انگذه باحاله! ما که عید اونجا بودیم سگ لرز کردیم و نتونستیم خیلی اینجا بمونیم! خیلی حال داد! لامصب انگذه وسیع ِ و همه چی سرخ ِ که آدم مبهوت می شه!

اینجام تو همون میدون ِ!! خیلی خوشکله... خیــــــلی ها! ما رفتیم توش...از همین ورودی که سمت راست می بینین! توشم خیلی خوشکل بود! اما نمی ذاشتن عکس بگیریم! البته بماند که من و دایی جانک یواشکی یه کوچولو عکس می گرفتیم!

این بارگاه لنیـــ.ن ِ! بنیان گذار اتحادیه جماهیر شــــ.وروی!... اگه ببنین تو عکس اون بالا به روسی نوشته لنیـــ.ن! خدایی می بینی چه برفی ِ؟!! دو ثانیه بعد همین جا آفتاب می شد! لامصب تعادل نداشت که!!!:دی

این دانشگاه ملی شونه! هر چـــــــــی ازش بگم،کم گفتم! ببین یعنی شما یه بچه رو تصور کن! از روزی که به دنیا میاد تااااااا ۱۶ سالگی ش می تونه تو این دانشگاه باشه و هر روز بره تو یه کلاس! دیگه خودت بفکر که چند تا کلاس می تونه داشته باشه! عظمتی داره هاااااا....این ورشم که من وایسادم و عکس گرفتم تپه لنیـــ.ن ِ، متاسفانه عکس هاش تو لپ تاپ بابا جانکه!

این چی بهش می گین شما؟!:دی حوض؟!:دی حالا هر کوفتی.... تو پارک ودن خــ.ا ست! هر کدوم از این مجسمه ها چیزایی که نماد کشورشونه دستشون گرفتن!..کشور هایی که عضو اتحادیه شـــ.وروی بودن!.

.

اینم سر در پارکه! خوشم اومد عکس گرفتم! هویــــــنجوری!

اینم هوینجوری دیگه!:دی... تو پارکه! ببین این پارک ودن خـــ.ا انگــــــــذه بزرگه که توش بخوان رفت و آمد کنن از اتوبوس های برقی استفاده می کنن! البته زمان های قبل هااااا، الانه از همین مینی بوس های خودمون استفاده می کنن! آقا بابا جان ما رو برد اینجااااا، گفت بیاین باحاله! یعنی انگذه راه رفتیم پامون میخچه در آورد! مگه تموم می شد! تازه رفتش یه چی... بخوای همین راه رو برگردی یه چی دیگه!! )):

اینم اولین موشکی که به فضا رفت و متعلق به روسیه ست!... اینم عیضا تو پارک بود:دی

اینم بازار صنایع دستی ش! اسمش یادم نیس! انقـــــــــــدر سرد بود که من به گریه افتادم! زمینو نگاه کن! یعنی پای من از سرما بی حرکت شده بود!.. از اینجا من و خواهری و زن دایی جانک یه انگشتر گشنگ خریدیم!

این دو تا آخری هام باغ وحش ِ! توش خیلی گشنگ بود! به جز حیوانات عزیز، یه سری از دوستان دیگه هم بودن که بسی ما رو به وجد می آوردن!:دی

 *دیگه حال و حوصله نداشتم بیشتر از این بذارم! می خواستم عکس خودمم بذارم که...... هـــــی، بیخیال!... این دفعه برم عکس های گشنگ تری می گیرم!

+ دوشنبه 24 تیر1387 صورتی |

فردا احتمالا بیام یه ۳-۴ تایی عکس مسکو رو بذارم!

الانه حال ندارم!

یه شب مسخره رو گذروندم!.. اعصاب معصاب درستی هم ندارم!

+ یکشنبه 23 تیر1387 صورتی |

*از دیشب هر چی خوابیدم و خواب دیدم گند زد به این همه مستی که ازش تعریف کرده بودم! اصلا تا به یاد دارم من اینجوری بودم که بعد از امتحانا تا یکی دو روز همش خواب امتحانا و افسوس اون درس هایی که باید بیشتر براش وقت گذاشته می شد و اون سوال هایی که بیشتر باید براش فکر می کردم و چرت نمی نوشتم تو ورقه دیدم!.... یعنی این همه وجدان کاری منو به درد آورده بـــــــــد!... دیشب خواب دیدم که آخه من عدد ۳ رو از کدوم ثبات در آوردم؟! آخه از کجام نوشتم ما ۳ رو بخوایم در R ضرب کنیم میشه دو تا سیکل؟! آخه چرا چشمام رو باز نکردم و ندیدم سوال ۷ گفته بود دستورات قبل از دستور ADD تو چند تا سیکل انجام می شه؟!!... چرا من خود دستور ADD رو فگط نوشتم آخه؟! چرا سری هارو بیخیالش شدم در صورتی که تو امتحان میومد!... و هزاران چرای دیگر!!! بیحیال هر چی بوده گذشته دیگه!...

*دیروز مامان بعد از امتحان پایگاه زنگیده و میگه: چطور بود؟!    ـــ گــــــــــند! برای بعدی دعا کن!     ـــ اَه تو ام! هی گند گند در آوردی!... بشین اونو بخون لااقل!     ـــ بـــــــــله! قربونْتون برم!     ـــ ما خونه ی مامانی اومدیم...البته تا بخوای تو بیای برمی گردیم!     ـــ اگه بر می گردی پس چرا می گی؟! اُکی!        بعد از معادلات من جنااااااازه بودم! دیگه واقعا مغزم درد می کرد! هیچی نخورده بودم! این بود که رو پا نمی تونستم بند شم... با کلی بدبختی خودمو رسوندم خونه،می بینم مامان اینا نیستن! نزدیک بود گریم در بیاد! کیفمو زیرو رو کردم تا یه کلید زاپاس پیدا کنم! خدا رو شکر پیدا شد! باز کردم! اومدم تو...دیدم واااااای کلید آپارتمانو ندارم که! باز با بغض شروع کردم گشتن و بین هزاران خرت و پرت دیگه یافتمش! تا اومدم رفتم سراغ یخچال تا غذا گرم کنم! دیدم واااااااااااااای... قیمه ای که مال ۳ روز پیشه! اصولا من قیمه زیاد دوست ندارم! دیگه چه برسه به زیاد موندش! ( تازه من ۱ سال با مامانی اینا زندگی کردم و اونام هر وعده ی غذایی رو یه چی خوردن! ناهار یه چی...شام یه چی... اینه که عادت کردم!)...  مامان زنگ زد خونه! تا جایی که می تونستم داد زدم... مامااااااااااااااااااااااااااااااان! این چه وضعشه؟! کجایی؟! فکر نمی کنی اگه من کلید نداشتم پشت در می موندم؟! فکر نمی کنی من الانه جنازه م؟! فکر نمی کنی من الانه ناهار می خوام؟! ماماااااااااااااااان! من قیمه نمی خوام!... طفلی می خواست بره امام زاده صالح و زنگ زده بود که بگه! خواهرم رو با غذا فرستاده خونه! منم اعتصااااااب:دی... نخوردم! خب خشمگین بودم دیگه! البته تا شب بهتر شدم!...

*الانه یکی اومده به خواهرم ریاضی درس بده! من نمی کشیدم بهش یاد بدم تو این زمان کم! اینه که گشت و گشت و گشت و ما رو بدبخت کرد تااااا آخرشم به همسایه بالایی مون گفت بیاد و یادش بده!... هی زنگ می زد این خصوصی هااا... هی اونام مزاحم می شدن! یه پسره که رسما روانی بود..وقت و بی وقت می زنگید!... دیگه قربون اون روحیه متغیر خانوادگی مون برم! یهو خواهری چنان پاچه ای ازش گرفت که الانه چندی ست طرف تو کُماست! ... اَََاََاَاَی داره بهش تابع یاد میده! یعنی حالم از این مبحث ریاضی به هم می خوره!!!

*می خوام برم تو کف کتابایی که انبارشون کردم! نگام که به خداوند الموت می افته ضعف میرم!

*دوستان گلم! چرا سوتفاهم شد یهویی؟! این آقای آبی که سنتوری نیست! یکی دیگه است و به منم مربوط نمی شه! البته خب ما که نمی دونیم چی پیش میاد!:دی یه سیب رو بندازی بالا هزار تا چرخ می خوره تا بیاد پایین! اما به هر حال احتمال این که بعد از هزار چرخ بیفته تو دستای من خیلی خیلی اندکه! شما اگر کاری بود با خود مُجرم ---->" شیدا "  صجبت کنین!

*احتمالا چند روزی رو دوباره بریم پیش پوتــ.ین! کسی نامه ی عاشقانه و بوس و اینا نداره من بهش بدم؟!

+ جمعه 21 تیر1387 صورتی |

هنوز تو بُهتم!... هنوز گیجم!... یک روز وقت داشتم برای دو تا امتحان سخت بخونم! data base و معادلات!... خیلی سخت و مسخره!...دیروز رو کامل گذاشتم برای معادلات و امروز از صبح تا ۱۱:۳۰که امتحان بود برای پایگاه!... هنوز لذت تعطیلی که در راه دارم به سراغم نیومده! هنوز شاد نیستم! سر درد دارم... خستم! خسته ی یه بهار ِ خیلی سخت! دلم فعلا هیچی نمی خواد جز.... جز یه خواب اصحاب کهفی! از همونا که می خوابی و بلند شدنت با خداست!... می خوام چشمام رو ببندم و نفــــــس بکشم! از همون نفس هایی که سنتوری دوست داره!... از همونا که ناخودآگاه جمع می شه و یهو قُلمبه میزنه بیرون!..از همونایی که کلی بعدش دلت باز می شه و دیگه هوای خالی نداره!...بـــــعد با یه فکر بی دغدغه شروع کنم به رویا پردازی! راحت و ریلکس! انقدر سبک بشم و برم تو رویا که گذر زمانو حس نکنم! می خوام کسی کاریم نداشته باشه! صِدام نزنه که: صورتــــی، فلان کارو کردی؟!.. صورتـــــی، میای بریم فلان جا؟!... صورتـــی غذاتو خوردی؟!... می خوام واسه خودم بچرخم و هیــــــچ احدی کاری به  کارم نداشته باشه!...

میخوام مست بشم از این همه خستگی و خواب زیاد!... بخوابم بی هیچ دغدغه ای!.

کوه کَندم و خودم خبرم ندارم! انــــــــــگاری!!!

آقای آبی اینجور نکن با دل بعضی هاااا! ( بعضی هاااااا، گرفتن مطلبو که؟!:دی )

+ پنجشنبه 20 تیر1387 صورتی |