امروز، رفته بودم پیش فال.گیر.
دیشب خواب خوبی نداشتم. مدام فکر می کردم ساعت از نه گذشته است و من دیر به محل قرار می رسم. ساعت، هفت بود که بیدار شدم. سرم سنگین بود. همه خواب بودند و نمی خواستم برای اینکه چیزی بخورم، صدایی تولید کنم. درِ یخچال را باز نکردم. ماشین را که استارت زدم، چیزی توی دلم تکان خورد. آدرس را توی نوت پد زده بودم. برگشتم خانه، کلید هایم روی آسفالتِ دمِ در، پخش شد. کلید توی در نرفت. انگار همه چیز دنبال هم صف شده بودند تا من راهم را ادامه ندهم. زنگ در خانه را زدم. بابا پرسید که کجا بودم. جواب دادم هیچ جا. آدرس را نوشتم و ماشین دوباره استارت خورد.
پیچِ ورودیِ حکیم-شرق بودم که پرایدِ سفید از پشت زد به ماشینم. فحش داد فحش دادم و از سردرد، راهم را گرفتم و رفتم. ماشین صدمه ندیده بود. رسیدم به ساختمان نقره ای.
چیزهایی شنیدم. زل زده بود در چشمانم و چیزهایی می گفت. گفت که همه شان را بنویسم. نوشتم. از کسی در گذشته گفت و از کسی در آینده ی نزدیک. من انگار آنجا نبودم. من جایی بودم در چیزهایی که دوست داشتم بیشتر ازشان می گفت. در کسی که گفت: " چقدر خوب که راهِ ارتباط را بستی ولی بازگشتی هست ". من انگار جایی بودم بین اسم هایی که میم و ه ( و شاید ح ) زیاد دارد.
همه چیز با آرامش شروع شد. کار دولتی، شاید اولین دستاورد مهم امسالم هست. بی صبرانه منتظرم خواسته های بعدی م، جوانه بزنند، رشد کنند و بپیچند دورم و شکوفه بزنند.
زیباترین آغاز ها را برایتان آرزو می کنم.
فکر می کنم خدا من را می شناخت که پسر نشدم. چون احتمالا می رفتم حوزه علمیه درس می خواندم و بعد به طریقی خودم را بالا بالاها می رساندم و بعد شروع می کردم به امر کردن و امر کردن. یک کتاب می نوشتم که پر باشد از فلان چیز و فلان چیز و فلان چیز که حرام هستند و دست ِ آخر، خانه تکانی را حرام اندر حرام اعلام می کردم.
دو تا جوان ِ فرهیخته و انگاری سرباز، پنج شنبه برای امر خانه تکانی آمدند. من و خواهرم اتاقمان را تمیز کردیم و آنها دیوارها را شستند. وقتی شب داشتند می رفتند، ما روی کاناپه در حالت مرگ افتاده بودیم و آنها، خندان و تخمه شکان، داشتند می رفتند. جمعه، مادر گفت که خیلی از کارهایش مانده، لباس ِ کارتان را بپوشید. فکر کردیم دارد سعی می کند که بخندانتمان. خندیدیم. اما او جدی بود.
شنبه، خانه تکانی مان تمام شد. من فکر می کنم همه ی اینها بهانه ای است برای زودتر مُردن! کار ِ خانه، خر است.
امروز نمی توان چیزی ننوشت. امروز اگر چیزی ننویسیم، مقصریم.
بعد از مدت ها می توان شاد بود و تبریک گفت. نه برای اتفاقاتی که هر سال رخ می دهند، بلکه برای اتفاقی که احتمال رخ دادنش، برای ما همیشه رویا بوده. اصغر فرهادی، جایزه های زیادی برای آخرین فیلمش " جدایی نادر از سیمین " دریافت کرد، اما اسکار، فرای باورمان بود.
ممنونم آقای فرهادی و ممنونم دنیا برای دیدن صحنه ای که اسم ایران، درخشید!
آب از روی شانه ام به زمین می خورد و می شکست. داشت خستگی م را می شست. آرام و نم نم. بی حرکت ایستاده بودم، چشم هایم بسته بود و داشتم به بوی خوب ِ لیمو فکر می کردم که همه ی حمام را گرفته بود. بوی لیمو و هُرم نفس هایم و گرمی آب، انگار داشت تک به تک، ثانیه به ثانیه ی دردهایم را می شست. از حمام که بیرون آمدم، صداها با هم قاطی شده بود. انگار که درون ِ شیشه ای بودم که نه درست می شنید و نه دیده می شد. بابا توی آشپزخانه بود و انگار داشت آهنگ می خواند. روی اُپن، یک ماگ ِ بزرگ دوغ بود. یک قلپ خوردم و ماگ به دست به داخل اتاق رفتم. خواهرم توی اتاق بود. دست راستش را به سمتم نشانه گرفت و اخم کرد. چیزی گفت. نشنیدم. تمام ِ من، انگار خالی شده بود.
روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم غرق شوم. غرق شدم.
یک وقت هایی فقط باید نوشت. مهم خوانده شدن و نشدن نیست. مهم همه ی حس ِ تخلیه ای است که قرار است بعد از نوشتن، به آن دست یافت. درست مثل ِ حضور ِ لحظه ای یک آدم، که همه ی تو را تخلیه می کند و باعثِ خیلی افکاری می شوند که شاید ماهیت شان کاملا بادی است.
روزهای خوبی بود و نبود. بعضی هایشان حتی خیلی خوب بود. شاید به اندازه ی یک حباب ِ صوورتی ِ خیلی بزرگ، که وقتی تمام شد و ترکید، طعم صورتی ِ توت فرنگی اش، حجم رویاهایم را گرفت.
آدم ها دوست دارند که دیده بشوند. که حس بشوند. که اسمشان را صدا بزنی و بهشان لبخند بزنی. که بگویی چقدر دلت برایشان تنگ شده و چقدر تا دیدار بعدی، مشتاقی. گاهی به آدم ها زل بزنید. زل زدن ها خیلی خوب هستند. وقتی زل بزنید که آدم ها رویشان به دیوار است. رویشان به فرد سومی است. رویشان اصلا به خیالاتشان است. بعد، به طرف چشم های ثابت ی شما رو می کنند و لبخند می زنند. این لحظه ها طعم دارد. طعم ِ آیس پک شکلاتی با موز زیاد.
می شود خوشحال بود با همین بودن های اندک. بودن هایتان را دریغ نکنید.
* پنج شنبه صبح مرا دعا کنید. زمان کنکور از راه رسید.
بعضی وقت ها پرده را باید کنار زد. ایستاد. زل زد به بالا و با خدا درد و دل کرد. خدا همه جا هست اما جایش همیشه آن بالاست. در جایی که هیچ کس نیست که مزاحمش بشود و هیچ کسی که نیست که وقتی داری درد و دل می کنی، بشنود! خدا آن بالاست.
فقط شش سالم بود. اولین گناه بزرگ ِ بچگی و بعد ...
نمی دانم دیشب، ساعت 8:15 به آسمان نگاه انداختید یا نه. ماه هلال بود. شبیه به گهواره ای سفید در آسمان ِ سُرمه ای. تشکرم را فوت کردم تا برسد به خودش به علاوه ی درخواست بخشش برای این روزها ...
اتفاقات ِ خوب نم نم از راه می رسند. دانه دانه. اما اتفاقات بد - مخصوصاً بیماری - با هم و حتی گاهی اوقات با عجله سر باز می کنند. خانواده ی من و خودم این روزها داریم استرس ِ زیادی را تحمل می کنیم. من برای شغل و تحصیلم استرس دارم و خانواده برای مریضی ِ آنی ِ بابا و مشکلات ِ چند ساله ای که همشان از اعتماد ِ بی دلیلی شروع شد.
فکر می کنم تا اوایل اسفند نتوانم به اینجا سر بزنم. مگر اینکه در مورد ِ کارم خبر تازه ای شود که قابل چاپ باشد. هر چند ترجیح می دهم قبولی کار و کنکور را با هم ثبت کنم!
فقط کمی اعتماد به نفس لازم است که تو بهترین باشی ... امیدوارم اشتباه ِ 4 سال پیش را، امسال نکنم!