تبليغاتX
/"> !!!بن بست یک دروغگوی صوورتی
یکشنبه 8 آذر1388
437 : چقدر مثلا؟ !!
آبی چند وقت پیش ها یه عروسی دعوت بود و رفته بود آتلیه عکس گرفته بود! طی یک عملیات سوپرایزانه که کلی دوست می داریم عکسش رو پیچوندیم و بردیم عکاسی تا برامون بندازن رو شاسی و بزرگش کنن! می خوایم روز تولدش بهش هدیه بدیم! کلا نه که خیلی روز های خوب و خوش و بی دغدغه و شیرینی رو سپری می کنیم ( کاش اینطور بود!!! :| ) واسه همین از این فکرا زیاد به مغزمون راه میده!

انگذه دوست دارم این حرکات سوپرایزانه رو!!! :دی

جمعه 6 آذر1388
436 : مفتخریم!!
توی زندگی هر آدمی ممکنه اتفاقاتی بیفته که نیاز باشه فراموششون کنه! نیاز باشه ترکشون کنه... ازشون فاصله بگیره! این فراموش، ترک، فاصله ممکنه یه روز زمان ببره، ممکنه یک سال زمان ببره! خیلی خوشحالم که روحم داره انقدر خوب صیقل می خوره! خیلی خوشحالم که دارم انقدر خوب بزرگ می شم و مشکلاتم رو با زمان کوتاهی فراموش می کنم..اونم من ِ احساسی... اونم من ِ شدید احساسی!.خوشحالم که دارم سعی می کنم از اون چیزی که آزارم میده فاصله بگیرم و این سعی م داره نتیجه می ده! دیگه بهش فکر نمی کنم و بیشتر حرکت ِ به جلو برام مهمه! واقعا فکرشو نمی کردم بتونم تا این حد منطقی باشم! یه موقع هایی هست که آدم از حرکات و رفتار خودش لذت می بره! اصلا یه موقع هایی هست آدم به خودش افتخار می کنه! من الان تو همچین وضعیتی هستم... تمام گذشته رو ریختم دور و دارم به یه سمتی می رم که می دونم روشن تر از اون چیزیه که فکرشو می کردم!
چهارشنبه 4 آذر1388
435 : یه کوچولو پیچیده . . .

توی این اوضاع قاراشمیشی که من برای خودم درست کردم یه تنوع اساسی خیلی خیلی می تونه مفید باشه! اصلا خیلی مواقع هست که نیاز داری یه تنوع توی زندگیت صورت بگیره اما حیف که هر چی فکر می کنی و تنوع می چینی، به بهانه های مختلف رد می شه! مثلا برای منی که خیلی احساس شادی و مفرط کاذب دارم و یه در میون سینما هستم، رفتن سینما تنوع به حساب نمیاد که هیچ، باعث " اه، گندش بزن این زندگی رو "  می شه! یا مثلا کتاب جدید بخرم، اینم به صورت ناخود آگاه حذفه... الان کلی کتاب دارم که نه حوصله ی خوندنشون رو دارم و نه چشم دیدنشون رو! انگار یه ارثی ازشون طلب داشته باشم... دلم خرید می خواد. یه مانتوی پاییزی با یه کیف و یه شلوار مشکی، اما خب توی این وضعیت اقتصادی که دست و پا می زنم و دونه دونه 5 هزاری های خوش رنگ و تیتیش مامانی رو به باد دادم  و بعضی هاشونم زیر بالشتم قایم کردم برای روز مبادا، این تنوع یه تنوع  ِ زیادی گنده ای هست و می سپریمش دست ِ اهلش! با خودم فکر کردم که برم موهام رو کوتاه کنم و یه مدل جدید و خیلی قشنگ بزنم، بعد دیدم نه، من آدم فوق العاده بی جنبه ایم هزار الله اکبر! یعنی کافیه الان برم موهامو کوتاه کنم، تا برسم خونه و شال رو از سرم بردارم و الکی بگم به به و چه چه، می زنم زیر گریه که موهام کو؟!! . بعد همینکه داشتم فکر می کردم یهو دلم خواست برم اون ور آب! دلم می خواد یکی دو سه سالی رو یه جای دیگه از این کره خاکی تجربه کنم! راستش من کلا خیلی آدم عشقولی نسبت به ایران هستم و آهنگ " وطنم " رو هم خیلی گوش میدم و در این مورد خیلی هم متعصبم! اما نمی دونم چرا یهو خیلی دلم خواست که دیگه ایران نباشم! البته این قضیه یه چیزی یه که عمرا به اعضای خانواده نمی شه گفت . یعنی بابا خیلی خیلی براش سخته که دخترش رو تنها بفرسته خارج... اصلا تنهام نه، با یکی دیگه! دلش می خواد پیشش باشی و کلا کانون گرم خانواده به هم نریزه ... اینجور موقع هاست که یه بن بست می رسی و وقتی کلهم افکارت نتیجه نمی ده سرت رو میذاری روی بالشت و سعی می کنی که بخوابی ... می فهمی که چی می گم؟! ... سعی!

چهارشنبه 4 آذر1388
434 : اول کار یا آخر کار ؟!
از خیلی وقت پیش بود که احساس کردم شیدا نسبت به رئیس حس ِ خوبی داره! چون دوست صمیمی م بود و مایی که از 7 روز هفته، 8 روزش رو پیش هم بودیم ، بالاخره باید یه کوچولو از احساس هایی که حرفی ازش به میون نمیاد با خبر باشیم! گذشت تا این حس دو طرفه شد... یعنی فهمیدم که رئیس هم نسبت به شیدا مایله! ما خانم ها هر چقدر هم که لطیف و موش نخوره باشیم، توی فهمیدن این مسائل و کنکاش گرگی می شیم در نوع خودش بی نظیر!! این اواخر برای شیدا یه خواستگار اومد که قضیه ش 100% اُکی بود و استخاره ای هم که بابای شیدا گرفت خیلی عالی و معنوی در اومد! قرار شد که خانواده ها بیشتر با هم آشنا بشن و خواستگار محترم شماره ی شیدا رو بگیره تا باهاش حرف بزنه، این وسط من موندم و وجدانم... نمی تونستم قبول کنم که شیدا با توجه به اینکه رئیس رو دوست داره با ااین خواستگاره صحبت کنه...  یه روز سرد پاییزی رفتم پیش رئیس و جریان خواستگاری رو براش گفتم، چون می دونستم که با این جریان حتما حرف دلش رو میزنه، اولش سکوت کرد و بعد گفت که می خواد این جریان بین خودمون باشه، اما احساس خوبی به شیدا داره و با توجه به اینکه فقط احساسش خوبه نمی دونه پا پیش بذاره یا نه. جالب بود... دقیقا همه ی چیز هایی که توی ذهنم مرور کرده بودم رو به زبون آورد. ( بی شوخی بخواین طالع شمام می بینم!! :دی ) بعد از اون جریان انگار یه بار سنگین گذاشته بودن رو دوشم... نمی دونستم باید چیکار کنم. مطمئن بودم که باید قضیه رو شیدا بفهمه، چون حق داره که گزینه های اطرافش رو بدونه و بعد انتخاب کنه و بیشتر اینکه می خواد که بدونه، اما از یه طرف اگر اون یکی جریان به خاطر رئیسی که هنوز از خودش مطمئن نیست خراب می شد چی؟! احساس ِ مسئولیت ِ شدید داشتم و باید عادی هم جلوه می کردم! بی نهایت سخت بود ... یه شب با رئیس صحبت کردم و گفتم که نذار بعدا حسرت بخوری که چرا نگفتی، گفتم برو جلو و خودت حرفت رو بزن، گفتم تو اگر انقدر مرد شدی که داری برای زندگیت تصمیم می گیری باید خودت هم بری جلو، خلاصه انقدر گفتم و گفتم تا زبونم شد عینهو سیم خاردار... چون آبی هم از جریان خبر داشت باید جواب اون هم میدادم و براش توضیح می دادم در چه مرحله ای از فکریم! تو این گیر و دار می گه " چقدر فلسفی صحبت می کنی... خوبه! عین ِ خانم فردوسی صحبت می کنی!! " خلاصه که به قول یکی از دوستان ما شدیم " خودی، نخودی، بیخودی " ! دیشب 4 تایی با هم رفتیم سینما و قرار شد که تو راه برگشت رئیس با شیدا صحبت کنه! من برگشتم خونه و شیدا و رئیس تنها شدن ... 10 مین بعدش رئیس زنگ زد و گفت که همه چیز رو به شیدا گفته و از ماشین پیاده شده! دیگه نمی دونم چی بشه... امیدوارم که قضیه خوب پیش بره و طرفین منطقی به قضیه نگاه کنن و سعی کنن مشکلات احتمالی رو از میون بردارن!
دوشنبه 2 آذر1388
433 : :دی
برنامه ی عمو پورنگ رو اگر دیده باشین، سهند نامی داره که من بدم نمیاد محض روی گل ایشون یه چند سالی رو توی فریزر زندگی کنم!!
یکشنبه 1 آذر1388
432 : پنچر
خیلی احساسم خوب نیست... یه جورایی احساس ِ پنچری ِ مفرط دارم!

* شاید در آینده حال و هوای این روزهای من، کتاب خوبی از آب در بیاد ... یه کتاب با تیراژ فوق العاده بالا!!

جمعه 29 آبان1388
431 : آخرین جمعه ی آبان ماه را چطور گذراندید؟!
بهش اس ام اس زدم و می گم " سه تا حیوون رو نام ببر " ، جواب داده " سه تا پلنگ! " ... از خنگی ش و لجبازی ش خنده م می گیره! بهش زنگ می زنم و می گم " دیوونه گفتم سه تا حیوون رو بگو، یعنی چی سه تا پلنگ؟!! "

+ خب از نظر من فقط پلنگ حیوونه!

ــ لوس نشو! بدو ...

+ پلنگ ، صووورتی ، شیدا

ــ هر هر هر، وای وای وای، خندیدم!! بدو اسم سه تا حیوون رو بگو!

+ خب من فقط پلنگ دوست دارم!

ــ اصلا من قهرم!

+ پلنگ ، اسب ، آهو

ــ اَاااااااااااای .... ببین اولیش اونیه که مردم در موردت فکر می کنن، دومیش اونیه که دوست داری در موردت فکر کنن ، سومی شم خودتی!! اَََاااااااااای ... خب بذار یه اعترافی بکنم! من آخریو گفتم " گوسفند "

صدای قه قه گوشی رو پر می کنه! به مدت ۲ دقیقه فقط بلند می خنده!

ــ زهــــــــــر مار!! به هر حال یه فانی بود گفتم تو هم بی نصیب نمونی!!

+ تو تست های روانشناسی هم من از تو بهترم!!

ــ هر هر!!

* طرف های ۵ بود که شیدا اومد دنبالم و رفتیم بیرون! این روزها نیاز داره زیاد فکر کنه ... خواستیم بریم بیرون تا یه بادی به سرش بخوره، خوش خوشان سر از فرحزاد در آوردیم و باقالی و آلو و گردو ما رو برد به اوج دیوونگی... وقتی اون آلو رو قاشق قاشق می جویدم انگار به صووورت موشک وار داشتم به آسمون پرتاب می شدم! سرم سوت می کشید... خیلی باحال بود قضیه ش! فردا، پس فردا یه پست راجع به اون قضیه ی فکر کردن می ذارم!! اتفاق مهمی یه!

پنجشنبه 28 آبان1388
430 : جلل خالق!!
خوبه که اطرافت پر از فانه و حوصله ت سر نمی ره! صبح که داشتم می رفتم دانشگاه، داداش کوچیکه قرص های سرما خوردگی ش رو آورده که مامان بهش بده! یه تیکه نون هم گرم کرد و آورد کنار دستش گذاشت... منم کنجکاااااو!! نشستم ببینم داره چیکار می کنه. نون رو گذاشت توی دهنش و ۵-۶ تا گاز که بهش زد، قرص رو گذاشت تو دهنش و با یه لیوان آب فرستاد پایین! من که تو بهت به سر می بردم، خانواده پیش قدم شدند و توضیح دادند که چون بلد نیست قرص بخوره اینه که این راه رو بهش پیشنهاد دادند. قدرت خدا رو می بینی؟! چه راه حل ها به مغزشون خطور می کنه!!! :|

* انقدر از خودم خوشم میاد که گاهی طبق برنامه ریزی می رم جلو ... فقط حیف که این گاهی ها زیاد نیست!

* از بس آخر هفته ها بیرون بودیم، خصوصا ۵ شنبه، الآن احساس می کنم یه چیزی این وسط اشتباهه!:دی

سه شنبه 26 آبان1388
429 : "در اوج بی سرعتی آپ شد" نوشت :
امروز نوبت ارائه ی من و شیدا بود! دیشب پیش هم بودیم و با هم شروع کردیم به کار کردن... یوهو ساعت ۱ شب بود که پاورپوینت هایی که درست کرده بودم پاک شد بدون اینکه سیو بشه... منو می گی شروع کردم با شیدا قه قه خندیدن... از اون خنده های عصبی که به خونریزی ِ داخلی منجر می شه! دوباره شروع کردم به کار کردن... ساعت ۲ بود که همین اتفاق برای شیدا افتاد! خوب شد همون موقع رئیس زنگ زد و فضا رو برد به سمت شوخی، وگرنه که همون وسط می زدیم زیر گریه...صبح خیلی خودمونو خسته کردیم تا زود برسیم... اما خب سعی مون نتیجه نداد و استاد سر کلاس رفته بود و دیگه رامون نمی داد...یه ساعتی دانشگاه رو متر کردیم که یهو دیدیم طبقه ی سوم دانشکده آی تی پر شد و همه گروه گروه ایستادن جلوی در آمفی تئاتر! از این بپرس، از اون بپرس فهمیدیم بچه ها تحصن کردند و از عملکرد دانشگاه ناراضی ن و خواستار تغییراتی ن! مام رفتیم داخل جمعیت تا یه جنب و جوشی به قضیه داده باشیم و جمع رو به ایستادگی و صبر صبر تا پیروزی ترغیب کنیم. منم کلا گویا قیافه م خلافه... اول اومد سر وقت گروه ما و خطاب به من گفت که بفرمایم! این بفرمایم هم یعنی " برو که دیگه اینورا نبینمت "! اما زهی خیال باطل! رفتیم کنار آبخوری و به بهانه ی تشنگی یه ۵۰ باری قورت قورت آب خوردیم! جالب این بود که نصف بچه هایی که تجمع کره بودن دلیلش رو نمی دونستند و فقط محض ارتباط عمومی و تفریح اومده بودند ببینن جریان چند چنده!! یهو از بین جمعیت یکی داد می زد " یا حسیــــن " یا مثلا " می کشیم،می کشیم، آنکه برادرم کشت " . . . کلا جو چیز خوبیه!!:دی... بعد از یک ساعت که نصف کلاس ها رو تعطیل کردند و همه ی حراست رو پخش کردند توی دانشکده آی تی، یکی از استادای خرسند اومد توی آمفی تئاتر و به سوالا بچه ها جواب داد... ما این وسط تنها مشکلمون پارکینگ بود که متاسفانه بهش رسیدگی نشد!!... تو راه برگشت بودیم که رئیس زنگ زد و باز سه پیچ شد که بریم سینما... قرار شد سانس ۶ کنار سینما باشیم! ساعت ۴:۳۰ زنگ زد که تصادف کرده و ممکنه که نتونه برسه... کُپ کردم! ماشین ِ نو، مزدا تیری... گویا به فنا رفته بود! قراره سینما کنسل شد ... برگشت سر کوچه قرار گذاشت تا ماشینش رو ببینیم و بخندیم! اما خدا شاهده وقتی دور ِ ماشین می گشتم تا تو رفتگی پیدا کنم قلبم توی دهنم بود! یوهو از ماشین پیاده شد و کنار جای تصادف ایستاد و با خنده گفت " تصادف نکردم! " و خودش رو کشید کنار... تنها کاری که اون لحظه از دستم بر اومد این بود که دستم رو بگیرم جلوی دهن ِ نیمه بازم و یه " هــــِ " گنده بگم! تو نگاهش ذره ای عصبی بودن و ناراحتی نبود! راننده تاکسی که بهش زده بود یه پیرمرده ۷۶ ساله بوده که گویا درست نمی شنیده و وضع مالی رو به راهی نداشته! اینه که رئیس هم می بخشتش! خیلی نگاه آرومی داشت... بهش غبطه خوردم! تئوری ش این بود که " برای یه همچین چیز کوچیکی نباید به خدا شکایت کرد " ! * تا آخر آذر ۳۶ تا بنزین بیشتر ندارم! فک کن!! ... کلا مصرف بنزینم از آب روزانه م بیشتره!!
دوشنبه 25 آبان1388
428 : رنگ شادی . . .
خدایا به آرزوهای این روزها مون رنگ واقعیت، رنگ تحقق ببخش...

ببخش خدایا... همین یه بار!