انگذه دوست دارم این حرکات سوپرایزانه رو!!! :دی
توی این اوضاع قاراشمیشی که من برای خودم درست کردم یه تنوع اساسی خیلی خیلی می تونه مفید باشه! اصلا خیلی مواقع هست که نیاز داری یه تنوع توی زندگیت صورت بگیره اما حیف که هر چی فکر می کنی و تنوع می چینی، به بهانه های مختلف رد می شه! مثلا برای منی که خیلی احساس شادی و مفرط کاذب دارم و یه در میون سینما هستم، رفتن سینما تنوع به حساب نمیاد که هیچ، باعث " اه، گندش بزن این زندگی رو " می شه! یا مثلا کتاب جدید بخرم، اینم به صورت ناخود آگاه حذفه... الان کلی کتاب دارم که نه حوصله ی خوندنشون رو دارم و نه چشم دیدنشون رو! انگار یه ارثی ازشون طلب داشته باشم... دلم خرید می خواد. یه مانتوی پاییزی با یه کیف و یه شلوار مشکی، اما خب توی این وضعیت اقتصادی که دست و پا می زنم و دونه دونه 5 هزاری های خوش رنگ و تیتیش مامانی رو به باد دادم و بعضی هاشونم زیر بالشتم قایم کردم برای روز مبادا، این تنوع یه تنوع ِ زیادی گنده ای هست و می سپریمش دست ِ اهلش! با خودم فکر کردم که برم موهام رو کوتاه کنم و یه مدل جدید و خیلی قشنگ بزنم، بعد دیدم نه، من آدم فوق العاده بی جنبه ایم هزار الله اکبر! یعنی کافیه الان برم موهامو کوتاه کنم، تا برسم خونه و شال رو از سرم بردارم و الکی بگم به به و چه چه، می زنم زیر گریه که موهام کو؟!! . بعد همینکه داشتم فکر می کردم یهو دلم خواست برم اون ور آب! دلم می خواد یکی دو سه سالی رو یه جای دیگه از این کره خاکی تجربه کنم! راستش من کلا خیلی آدم عشقولی نسبت به ایران هستم و آهنگ " وطنم " رو هم خیلی گوش میدم و در این مورد خیلی هم متعصبم! اما نمی دونم چرا یهو خیلی دلم خواست که دیگه ایران نباشم! البته این قضیه یه چیزی یه که عمرا به اعضای خانواده نمی شه گفت . یعنی بابا خیلی خیلی براش سخته که دخترش رو تنها بفرسته خارج... اصلا تنهام نه، با یکی دیگه! دلش می خواد پیشش باشی و کلا کانون گرم خانواده به هم نریزه ... اینجور موقع هاست که یه بن بست می رسی و وقتی کلهم افکارت نتیجه نمی ده سرت رو میذاری روی بالشت و سعی می کنی که بخوابی ... می فهمی که چی می گم؟! ... سعی!
* شاید در آینده حال و هوای این روزهای من، کتاب خوبی از آب در بیاد ... یه کتاب با تیراژ فوق العاده بالا!!
+ خب از نظر من فقط پلنگ حیوونه!
ــ لوس نشو! بدو ...
+ پلنگ ، صووورتی ، شیدا
ــ هر هر هر، وای وای وای، خندیدم!! بدو اسم سه تا حیوون رو بگو!
+ خب من فقط پلنگ دوست دارم!
ــ اصلا من قهرم!
+ پلنگ ، اسب ، آهو
ــ اَاااااااااااای .... ببین اولیش اونیه که مردم در موردت فکر می کنن، دومیش اونیه که دوست داری در موردت فکر کنن ، سومی شم خودتی!! اَََاااااااااای ... خب بذار یه اعترافی بکنم! من آخریو گفتم " گوسفند "
صدای قه قه گوشی رو پر می کنه! به مدت ۲ دقیقه فقط بلند می خنده!
ــ زهــــــــــر مار!! به هر حال یه فانی بود گفتم تو هم بی نصیب نمونی!!
+ تو تست های روانشناسی هم من از تو بهترم!!
ــ هر هر!!
* طرف های ۵ بود که شیدا اومد دنبالم و رفتیم بیرون! این روزها نیاز داره زیاد فکر کنه ... خواستیم بریم بیرون تا یه بادی به سرش بخوره، خوش خوشان سر از فرحزاد در آوردیم و باقالی و آلو و گردو ما رو برد به اوج دیوونگی... وقتی اون آلو رو قاشق قاشق می جویدم انگار به صووورت موشک وار داشتم به آسمون پرتاب می شدم! سرم سوت می کشید... خیلی باحال بود قضیه ش! فردا، پس فردا یه پست راجع به اون قضیه ی فکر کردن می ذارم!! اتفاق مهمی یه!
* انقدر از خودم خوشم میاد که گاهی طبق برنامه ریزی می رم جلو ... فقط حیف که این گاهی ها زیاد نیست!
* از بس آخر هفته ها بیرون بودیم، خصوصا ۵ شنبه، الآن احساس می کنم یه چیزی این وسط اشتباهه!:دی
ببخش خدایا... همین یه بار!